حكيم زجاجى

1150

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

50 بريدند از تن سر خاص‌بگ * به خون دربغلتيد همچون فلك سر مير زنگى بريدند زود * ببردند بالا به كردار دود دل از درد و غم بازپرداختند * دو سر در صف لشكر انداختند رميدند لشكر چو ديدند سر * فتادند از بيم بر يكدگر پراكنده گشتند مانند باد * از آن بوم‌وبرزن نكردند ياد فرستاد سلطان سوى خان مير * غلامان خود را چو شمشير و تير به غارت بدادند مالش همه * فتاد اندر آن شهر دود و دمه ببردند آن مال نزديك شاه * از آن گنج ، حيران شد آن دين‌پناه به خروار زر بود ، انبار سيم * به صندوقها بود در يتيم به زر جام‌ها را كه داند شمار * كه بگذشت عقدش ز پانصد هزار ندانست كس شرح گستردنى * بگويم تو را ز اطلس و معدنى فزون بود از سيزده ره هزار * شمردند و بستند و كردند بار ز زرين و سيمينه و ساز بزم * همان جوشن و خود و آلات رزم برون ز اين همه هفت خم بد ز سيم * مرصع ، مكلل ، به درّ يتيم بر اصطبل آن مير بادين و داد * بگويم ز اسبان تازىنژاد فزون بود از چارصد و از « 1 » هزار * ز تازى و از ختلى راهوار هزار دگر استر باربر * ببردند از اصطبل آن نامور از آن بيشتر مال سلطان نداشت * چه چاره كه آن ناتوان جان نداشت نخورد و نبخشيد و كس را نداد * به دستش نماندى از آن جز كه باد بخور هرچه دارى ، فزونى ببخش * بكن اين سخن بر دل خويش نقش هميشه در آيينهء حال بين * بمان مال دنيا نگهدار دين در آن كار بنهاد سر ، برنداشت * نگهداشت آن مال و بر برنداشت محمد كه بد شاه بىدرد و رنج * خزينه بياكند از آن مال و گنج اگر بخردى پند از اينجاى گير * . . . . . . . . . . . . . . . . . . ز داناى گير سليمان شه آن سال محبوس بود * در آن بند بىنام و ناموس بود

--> ( 1 ) تن